
مانی الان 1 سال و 8 ماهشه
این روزها مانی بطور دست و پا شکسته صحبت میکنه و البته منظورشو با حرف و پانتومین خیلی قشنگ میرسونه
لازم به ذکره که مانی خیلی با ناز و قشنگ حرف میزنه
طوری که هر کسی که ندونه فکر میکنه دختره !!!!!! 
ادامه مطلب یادتون نر ه ه ه
حتمأ ببینید...
امسال تولد مانی (5/5/89 ) مصادف بود با روز تولد حضرت قائم
ما یه تولد باشکوه تو باغ واسه عسلکمون تدارک دیدیم و کلی مهمومونم داشتیم.







"عکسها را در ادامه مطلب ببینید"








باورتون نمیشه اگه بگم .............
اینقدر
مانی
شیطونه که من وقت سر خواروندن هم ندارم چه برسه به اینکه وبلاگشو Up to date کنم .
ولی حالا میخوام خلاصه این چند ماه رو تو چند تا مطلب بنویسم.

امروز میخوام از اتفاقات قشنگی که لحظه به لحظه اش واسه من خاطره است و شیرینه، واستون بنویسم...
راستی قبلش اینو بگم که من همه اینارو بطور روزانه یادداشت کرده بودم ولی بعلت مشکلی که برامون پیش اومد نتونستم این مطالب رو تو وبلاگ قرار بدم!!!
الان که نگاه میکنم،میبینم خیلی طولانیه اگه بخوام همشونو همانطور که یادداشت کرده بودم بنویسم.پس خیلی خلاصه عنوان میکنم...
اینم یه عکس جدید از عسلکمون


بزرگ شدن مانی...
امروز عسلکمون 4 ماه و 26 روزه است وحسابی بعد از 4 ماهگی تپل و مپلی شده...چون وقتی رفتم واکسن چهارماهگیشو بزنم دکترش گفت:نسبت به قبل رشد زیادی نداشته!!!
4 ماه و 26 روزگی

من هم از اون روز تصمیم گرفتم از نظر تغذیه و خواب بیشتر بهش توجه کنم که البته نتیجه خوبی هم داد.
توجه به محیط اطراف...
حالا از اینا گذشته....الان مانی دیگه بخوبی اطرافیانشو می شناسه و به همه چیز واکنش نشان میده.
اینم عکس مانی روی تختش

ادامه مطلب یادتون نر ه ه ه
حتمأ ببینید...
عمرتون صد شب یلدا دلتون قدر یه دریا
توی این شبهای سرد یادتون همیشه با ما
دل خوش باشه نصیبت غم بمونه واسه فردا



دیشب شب یلدا بود و این شب یلدا برای ما با سالهای دیگه خیلی فرق داشت...








"بقیه عکسها در ادامه مطلب"
حتمأ ببینید...

مانی چند وقتیه علاقه شدیدی به اتاقش پیدا کرده و دوست داره روی تخت بخوابه و با اسباب بازیهاش بازی کنه!!!
از اونجاییکه عسلکمون دیگه برای خودش آقایی شده و به همه چیز با دقت نگاه میکنه و واکنش نشون میده،مامان مهنازش،روزی چند ساعت اونو روی تختش میزاره تا بقول خودش حال کنه!!!

این قضیه بهانه ای شد تا چندتا عکس خوشگل از گل پسرمون بگیرم و تو وبلاگش بزارم.
مانی در کنار عروسکهاش

اینم یه عکس دیگه

راستی اینم بگم که مانی این روزها عاشق اینه که هرچی ببینه زودی بگیردش...بعضی وقتها همچین شیرجه میزنه که هرکی ندونه فکر میکنه رشته ورزشیش دروازه بانیه!!!

عادت به گرفتن هر چیزی که میبینه


مانی تو استخر بازیش


اینم شیرجه زدن مانی


ادامه مطلب یادتون نر ه ه ه
حتمأ ببینید...
بالاخره بعد از ٩ روز قطع بودن ADSL
،بعلت عملیات کابل برگردون
دوباره اومدیم...
فعلا چندتا عکس جدید از گل پسرمون
مانی
براتون میزارم...

ادامه عکسها یادت نره...
داستان از این قرار بود که:
امروز وقتی داشتم با مانی بازی میکردم،همینجور با دقت به حرکت لبهای من نگاه میکرد...خیلی برام عجیب بود!!!
بعد از چند لحظه شروع به حرکت دادن لبهاش کرد و دوباره همینطور مات و مبهوت به لبهای من که داشتم براش صحبت میکردم نگاه کرد و تند تند نفس کشید...
در همین حین با تلاش فراوان اولین واژه زندگیش رو گفت:
قو...قو
قو...قو
و دایم تکرار و تکرار میکرد
من احساس میکردم که خود
مانی
از اینکه داره صحبت میکنه و من با هیجان بهش نگاه میکنم خیلی لذت میبره
از اون موقع به بعد هر زمان که باهاش حرف میزنم با قو...قو کردن جوابمو میده
اینم عکس مانی در حال حرف زدن
راستی نظر یادتون نره...
نویسنده مطلب:مامان مهناز
با سلام
تو این چند روز هر وقت تصمیم گرفتم وبلاگ مانی را آپدیت کنم واقعا وقت نکردم.
ولی امروز خبر خوبی دارم….
شنبه گذشته 18/07/1388 فرشته دیگه ای به خانواده ما اضافه شد…
یک تولد شیرین!!!
تولد مرد کوچولوی ما…
پسر عموی مانی
که با نام زیبای
صدرا
پا به این دنیا گذاشت مبارک.
از همینجا تولد صدرا کوچولو را به "بابا مهرداد" و "مامان بهارک" و "داداش کسری" تبریک میگیم.
اینم چندتا عکس از عسلکمون

امروز صدرا 12 روزشه و ما به دیدنش رفتیم.مانی هم خیلی با تعجب به پسر عموش نگاه میکرد و بعضی اوقات با حرکات دست و پا و کمی هم خنده احساسشو بیان میکرد!!!
مانی و صدرا با هم

بعضی وقتها که مانی بی جهت بی تابی و گریه میکنه،
دقیقا زمانیکه هم شیرشو خورده و هم جاش تمیزه و دلش درد نمی کنه،،،موقعی که اونو می برمش نزدیک شیر آب و شیرو باز می کنم، به محض شنیدن صدای آب حتی اگر آب بهش نخوره ساکت و آروم میشه....
در کل مانی خیلی خیلی از آب و صدای آب خوشش میاد...
عسلکمون..... ۵ دقیقه بعد از آب بازی...

نویسنده مطلب: مامان مهناز